ღ☂☂کلبه تنهایی من☂☂ღ

خودمان را باجمله " تا قسمت چه باشد" گول نزنیم قسمت " اراده" من و توست...!!!

قایقی خواهم ساخت...

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.

قایق از تور تهی
و دل از آروزی مروارید،
همچنان خواهم راند
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
«دور باید شد، دور.
مرد آن شهر، اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آئینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود
دور باید شد، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند

پشت دریاها شهری ست
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف

خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساططیر می آید در باد

پشت دریا شهری ست
که درآن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.

پشت دریاها شهری ست!
قایقی باید ساخت .

سهراب سپهری

[ دوشنبه 20 مهر 1394 ] [ 17:37 ] [ ghasam89 ]

[ ارسال نظر(0) ]

خانهء دوست کجاست؟

" خانه دوست کجاست؟ " در فلق بود که پرسید سوار.

آسمان مکثی کرد.

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت :

" نرسیده به درخت ،

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است.

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ، سر به در می آرد،

پس به سمت گل تنهایی می پیچی ،

دو قدم مانده به گل ،

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد.

در صمیمیت سیال فضا،خش خشی می شنوی:

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه نور

و از او می پرسی

خانه دوست کجاست؟ "

 

"سهراب سپهری"

[ شنبه 18 مهر 1394 ] [ 16:11 ] [ ghasam89 ]

[ ارسال نظر(0) ]

خدایـــا

الهی

 

خدایا تو را دوست دارم

 

و می خواهم تو را بیشتر و بیشتر دوست داشته باشم

 

پس به من ایمانی عطا کن که روز به روز مرا به تو نزدیک تر کند

 

ایمانی که پایانش ملاقات تو باشد

 

خدایا قلبم بی قرار است

 

و افکارم پریشان

 

پس رشتهء زندگی ام را به دست های امن تو می سپارم

 

خدایا اگر نبود این دست گیری های پی در پی تو،

 

اگر نبود این دلسوزی های مداوم تو،

 

من تنها ترین بودم...!

[ شنبه 18 مهر 1394 ] [ 15:27 ] [ ghasam89 ]

[ ارسال نظر(2) ]

عبور رود خانه

به آرامی لالایی مادر،

به لطافت بهار و به زیبایی صوت قناری

روان و زیبا،

دلنشین و اسرار امیز،

بدون توقف و درنگ،

آهسته و ارام میگذرد،

میگذرد و با طبیعت هم اوا میشود،

میگذرد و بهانه ای برای رقص ماهی ها میشود،

میگذرد بدون همراهی ذره ای کینه،

میگذرد بدون انکه دلی را بیازارد،

میگذرد و میگذرد بدون اندکی دشمنی،

پر از دوستی و محبت،

پر از شادابی و طراوت،

پر از عشق،پر از مهر...

ای طراوت طبیعت،

ای لطافت بهار،

ای رود،

بگذر و برو،

نایست،

که ای ساده دل اینجا جای تو نیست...!!!

[ جمعه 17 مهر 1394 ] [ 19:26 ] [ ghasam89 ]

[ ارسال نظر(0) ]

بیائیم نخندیم....

 
نخند، به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید،ارباب
نخند، به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری.
نخند، به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند.
نخند، به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده.
به دستان پدرت،
به جاروکردن مادرت،
به همسایه ای که هرصبح نان سنگک می گیرد،
به راننده ی چاق اتوبوس ،
به رفتگری که درگرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،
به راننده ی آژانسی که چرت می زند،
به پلیسی که سرچهارراه باکلاه صورتش رابادمی زند،
به مجری نیمه شب رادیو،
به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد،
به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته ودرکوچه ها جارمی زند،
به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،
به پارگی ریزجوراب کسی در مجلسی،
به پشت و رو بودن چادر پیرزنی درخیابان،
به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،
به مردی که درخیابانی شلوغ ماشینش پنچرشده،
به مسافری که سوارتاکسی می شود و بلند سلام می گوید،
به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد،
به زنی که باکیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چندکیسه میوه وسبزی،
به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،
به مردی که دربانک ازتو می خواهد برایش برگه ای پرکنی،
به اشتباه لفظی بازیگرنمایشی،
نخند، دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی
که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند
آدم هایی که هرکدام برای خود وخانواده ای همه چیز و همه کسند!
آدم هایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،
بارمی برند،
بی خوابی می کشند،
کهنه می پوشند،
جارمی زنند
سرما و گرما می کشند،
 
و گاهی خجالت هم می کشند،.......خیلی ساده....

[ چهارشنبه 15 مهر 1394 ] [ 16:47 ] [ ghasam89 ]

[ ارسال نظر(0) ]

صفحه قبل123صفحه بعد
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران